بريده هايى از زندگى نو مهاجران و رويداد ها در كانادا
 

متاسفانه بانك هاى كانادايى هم مثل تمام موسسات مالى در دنيا حقه ميزنند تا كسرى بودجه خود را جبران كنند.سال هاست در " STATEMENT" بانكى ام كه هر ماهه بدستم ميرسد، دقت ميكنم و متوجه اشتباهات كوچكى به نفع بانك ميشوم كه وقتى در تعداد مشتريان بانك ضرب ميشود، رقم عظيمى را به جيب بانك ميفرستد.براى مثال رقمى معادل 2 دلار حساب را "OVERDRAWN" ميكنند در حاليكه در حساب شما  1000 دلار پول بوده ، بعلت گردش زياد حساب ها معمولا مشتريان متوجه اين اشتباه نميشوند يا اگر بشوند به علت رقم كوچك 2 دلار از كنار آن ميگذرند.اگر بانك اين اشتباه عمدى را براى 5 ميليون نفر انجام داده باشد و "دست بالا" 50% مشتريان متوجه شده باشند و آنرا اصلاح كنند، باز مبلغ 5000،000 دلار به جيب بانك ميرود! . گاهى مبلغى به عنوان "بيمه" يا" محافظ" حساب ، مثلا 5 دلار از حساب بانكى يا كرديتى  شما كسر ميشود كه معمولا ماه اول آن رايگان بوده و فرصت ابطال آنرا داريد و از ماه دوم 5 دلار ماهانه از حساب شما دقيقا كسر ميشود....تا مشترى متوجه داستان بشود (البته گاهى هم اصلا نميشوند!)چند ماهى گذشته و بانك و موسسات كرديتى آنها ميليون ها دلار خورده اند! . درطول اين ساليان تنها يكبار به ياد دارم به علت درگيرى يك موسسه اعتبارى بسيار غول با بانك" CIBC" ، اين بانك مجبور شد بحساب تمام مشتريان 2 دلار پرداخت كند چون موسسه شاكى  تيمى از وكلاى زبده داشت و ثابت كرد كه اين بانك اشتباها يا عمدا اين مبلغ را از حساب مشتريان به عنوان هزينه بانك كسر كرده. البته 2 دلار در سرنوشت مشتريان بانك اثرى نداشت ولى براى بانك CIBC ميليون ها دلار خسارت در بر داشت.
اين احقاق حق هم تنها به خاطر درگيرى ذاتى موسسه اعتبارى با CIBC بود وگرنه هيچكدام از مشتريان نه وقت و نه پول كافى جهت استخدام وكيل زبده داشتند كه بخاطر 2 دلار آنان را ده ها هزار  دلار شارژ كند!
 اينها نمونه اى از صد ها شگرد بانك هاى كاناداست يا بهتر بگويم بانك هاى دنياست كه در ظاهر بسيار مرتب و معقول به نظر ميرسند ولى در اصل نمونه رشد يافته همان افراد " ربا خوار "سابق ولى با قانون ربا خوارى مكتوب ميباشند.

+ نوشته شده در  2013/8/21ساعت 17:10  توسط كانادا كليپ | 
 

* از دوستان بخاطر تعدادى كلمه غير معمول استفاده شده در اين پست، پيشاپيش عذر خواهى ميكنم...چون بدون اين كلمات، رساندن بار احساسى و لحظه اى كمى مشكل بود.

يكى از همكلاس هاى دوران دانشجويى ايران كه حالا براى خودش فرزندان دم دانشگاه داره و با ويزاى عادى به تورنتو اومده بود تا شرايط دانشگاه هاى اينجا مخصوصا "WATERLOO" رو براى ادامه تحصيل دخترش بسنجه، در يه روز شنبه ، سرى هم به من زد......

 بعد از سال ها همديگه رو ديديم  و  كلى با خاطرات دانشجويى و ياد استاد  ها لذت برديم.....بعد از خوردن ناهار بود كه ايشون گفت :

--داروخونه اين دور و ورا هست؟
--آره...برا ايران چيزى ميخواى؟
--نه بابا....موقع اومدن مايع شستشوى لنز چشى ، بغل قرص هام بود.....رو وسايلم فشار اومده، مايع لنز تركيده ريخته رو داروهام و اونا رو خراب كرده.....يكى از داروهام ميدونى كه خيلى بهش احتياج دارم.....

يهو يادم افتاد تو دوران دانشجويى....اين همكلاس ما "EPILEPSY" داشت و اگه دارو نميخورد دچار تشنج ميشد......ناگهانى پرسيدم دارو هات رو دور نريختى كه؟

--چرا ..همه خمير شده بودن...فقط چن تا از قرص هاى ضد تشنج ام سالم مونده بود كه ديشب تموم شدن...حالا هم برا همين ميخوام برم داروخونه كه تهيه كنم....
--كاش دور نميريختى...
--چرا ؟
-- آخه اينجا دارو گرفتن بدون نسخه مكافاته...حالا بيا سريع بريم ببينيم چى كار ميشه كرد..شانس شما "شنبه" هم هست....

...... گرچه ميدونستم گرفتن دارو بدون نسخه يا بدون داشتن داروخونه چى آشنا ممكن نيست...با اين همكلاس عزيز مون به "شاپرز" و چن تا داروخونه هندى و ايرانى و چينى همون حوالى  سر زديم و مشكل دوستمون رو گفتيم....و جز مزخرف و متلك چيزى نشنيديم...از قبيل" بدون نسخه نميشه".." اينجا آسيا نيست اينجا كاناداست"....."ما زير نظر كنترل دارويى آنتاريو هستيم "...و از اينجور خزعبلات.....در حاليكه طبق تجربه ام در تورنتو ميدونستم هر كار آشنا ميخواد و آشناى داروخونه چى  من هم در " مى سى سا گا" بود و ترجيح ميدادم بدون رفتن اين همه مسافت، داروى دوستمون رو در تورنتو تهيه كنم.....
ساعت 4 شده بود و يه " WALKING CLINIC" پيدا كردم...40 ..50..دلار شارژ شديم و خوشبختانه دكتر كه يه امريكاى جنوبى بود ، دارو رو براى يه ماه نوشت.....به داروخونه اى در همون حوالى رفتيم و نيم ساعتى هم در صف بوديم داروخونه چى گفت "  اين دارو رو نداريم و بايستى براتون سفارش بدم و حتما  دكتر بايستى يه نامه " كد دارويى " روى نسخه بده تا دارو رو به شما تحويل بدم و قيمتش هم 50 دلار ميشه"........دوستم ديگه داشت جوش مياورد و سلام به خواهر و مادر كانادا ميرسوند....
بهش گفتم " با با ..خواهر و مادرش چه تقصيرى دارن..حداقل به پدر و برادرش سلام برسون....بيخودى هم جوش نيار بيا بريم پيش دكتر...بيچاره كه چاره اى نداشت گفت باشه.....وقتى به كلينيك رسيديم بسته بودن و رفته بودن خونه....چون شنبه بود و زودتر ميرفتن...

.... امكان تشنج ايشون بود، دو راه داشتيم..بيمارستان رفتن و انتظار اعصاب خرد كن...يا رفتن به" مى سى سا گا" و دست به دامان شدن رفيق داروخونه چى.....صد البته دومى رو انتخاب كردم و ايشون هم كه از معدود انسان هاى باقيمونده با معرفته بدون درخواست " نامه تاكيد  دكتر" قرص ها رو با قيمت 40  دلار در اختيارمون گذاشت و وقتى داستان رو براش تعريف كردم..گفت مرد خوب..من و تو كه سال هاست اينجاييم ...از اول ميومدى  پيش خودم..بدون نسخه هم بهت ميدادم....گفتم " راستش بخاطر مسافت تنبلى كردم..."..با خنده گفت " حقته..نميخواى يه سرى هم به من بزنى؟"...خلاصه كلى عذر خواهى كردم و با دوستم كه از گرفتن دارو خوشحال بود به تورنتو برگشتيم......دوستم گفت:

--تو تهران داروخونه سر كوچه هم كه برم با 10000 تومن و تو يه ربع ساعت همين قرص ها رو ميگيرم....اينجا با مزاحمت براى تو و كلى رو انداختن و هزينه و صرف وقت  تونستيم اينكارو انجام بديم....

--گفتم متاسفانه كار كه سيستمى بشه  ، حماقت سيستمى هم درش پيش مياد......راستى خودت رو بيمه درمانى مسافرى كردى؟

--آره ولى اينطور كه معلومه به لعنت خدام نمى ارزه....

خلاصه به اتفاق ايشون به " متل " اش رفتيم و بياد گذشته ها و دوران دانشجويى " آب شنگولى" رو به بدن زديم...همون نامى كه اون زمان ها بكار ميبرديم...و قضيه رو به فراموشى سپرديم....

 

+ نوشته شده در  2013/8/13ساعت 17:53  توسط كانادا كليپ | 
.Y با دنيايى از غم " نازى " رو به بخش  خدمات  كودكان ميبره تا كارمند  مربوطه " نازى" رو براى 3 روز  تحويل باباش بده....
آقاى X پانزده دقيقه بعد ، براى گرفتن "بچه" مراجعه ميكنه...."نازى" در ميون چن تا بچه ديگه" منتظر تحويل "،  با اسباب بازى ها بازى ميكنه...ولى گاهى سرش رو بلند ميكنه و با بازيگوشى جذابى اطراف اش رو زير نظر ميگيره و دوباره سرش رو پايين مياندازه...خانوم Y از پشت شيشه داره "نازى" رو نگاه ميكنه...تا حالا داشت آرزو ميكرد ، X با اتومبيلى تصادف كنه و نتونه براى بردن نازى بياد...اما با ديدن X، اميدش نقش بر آب ميشه...

ولى چيز ديگه اى توجه اش رو جلب ميكنه.... Y مدت هاست كه X رو نديده.......از اون آقاى X ، شاداب و كارى و منظم، جوونى باقى مونده كه موهاى سرش "جو گندمى " شده و كمى خميده راه ميره و چهره اى شكسته پيدا كرده.....كمى دلش آروم ميگيره و متوجه ميشه كه تنها خودش "  شكسته " نشده...شايد هم كمى احساس  ترحم ميكنه.....قبل از اومدن تصميم گرفته بود، اگه X رو ديد سمت اش حمله كنه....ولى حالا با ديدن آقاى "X" لاغر و افسرده...عقب نشينى ميكنه .....

.X هم از دور Y رو ميبينه ولى هيچ احساسى در چهره در هم ريخته اش مشاهده نميشه...فرم رو پر ميكنه و پرستار بچه رو .با استعلام مشخصات آقاى X تحويل ميده.......
X با ديدن بچه براى اولين بار، بچه اى كه 8...9..ماهى از لذت ديدن بزرگ شدن اش محروم بوده، اشك به چشم هاش مياد و " نازى" رو طورى در بغل اش فشار ميده كه " نازى" گريه اش ميگيره.....ميخواد سر و روى " نازى" رو غرق بوسه كنه..ولى غرور مردونه اش اجازه نميده.....خيلى سريع همينطور كه نازى رو بغل كرده به سمت ماشين اش ميره و حتى نگاهى هم به Y نميكنه...

.Y دورادور نازى رو در بغل باباش بدرقه ميكنه......دوباره داره رويا هايى تو ذهن اش شكل ميگيره..ولى به خودش نهيب ميزنه و ميگه  اين زندگى ديگه تموم شده فكرش رو هم نكن.....Y با ديدن محبت X به " نازى" خيال اش كمى راحت ميشه اما براى با خبر بودن از احوال نازى در اين چند روزه با پرستار بخش سرويس كودكان هماهنگ ميكنه تا اون هر روز به X زنگ بزنه و احوال بچه رو بپرسه و خودش هم احوال بچه رو از پرستار بگيره....البته خانوم Y ، يكى از دوستان صميمى X رو هم ميشناسه كه جوون فهميده اى هست و از طريق اونم جوياى حال نازى ميشه........
X صندلى كودك رو در قسمت عقب ماشين محكم ميكنه و نازى رو داخل صندلى ميزاره وو خيلى آروم انگار كه سرنشين بسيار مهمى داره راه ميافته....

 ادامه داره....

+ نوشته شده در  2013/8/9ساعت 16:2  توسط كانادا كليپ | 
  هفته گذشته ،مهاجرى هجده ساله كه به همراه خانواده، پنج سال پيش از سوريه  به كانادا آمده بود به ضرب گلوله پليس تورنتو از پاى درامد......

و به همين سادگى پرونده زندگى اين مهاجر در هجده سالگى بسته شد."سامى يتيم" (SAAMY YATIM)  به گفته دوستان و خواهرش جوانى اهل هنر و موزيك و مد بوده ،در روز حادثه به يك " استريت كار" (ترامواى شهرى) در خيابان دندس تورنتو واردميشود و مسافران را با چاقويى كه در دست داشته وادار به ترك تراموا ميكند....... مسافران به همراه راننده سريعا تراموا را ترك ميكنند .....پليس به صحنه وارد شده و " سامى" را  تنها در تراموا  مشاهده ميكند.....پليس اخطار به انداختن چاقو ميكند و "سامى" چاقو را مياندازد ولى يكى از ماموران پليس تيراندازى به سمت سامى را آغاز ميكند و با 9 گلوله وى را ميكشد.....


انتقادات بسيارى به كشتن اين جوان وارد شده است...چرا پليس وى را دستگير نكرده؟.....آيا" عرب" بودن وى يا مهاجر بودن وى در تير اندازى پليس تاثير داشته؟.......با توجه به اينكه افراد پليس دوره هاى روانشناسى جرم را الزاما ميگذرانند و پليس مربوطه 7 سال سابقه خدمت داشته ، چرا واكنش وى اينگونه بوده؟...با توجه به شب تعطيلى و اينكه تعدادى از جوانان در كلوپ ها مشروب و احيانا مواد مخدر مصرف ميكنند و آگاهى پليس به اين امر، چرا 10....15 پليس مسلح نخواستند " سامى" تنها را در تراموا  دستگير كنند و وى را به گلوله بستند؟و چرا اينكه وى را با يك يا دو گلوله زخمى نكردند؟و با 9 گلوله اعضاى حياتى وى را نشانه گرفته و به زندگى او پايان دادند؟......
پليس مربوطه از كار معلق شده و تحت بازجوييست ولى مانند پرونده هاى مشابهى كه هر از گاهى تكرار ميشوند، احتمالا ، راى بر انجام وظيفه توسط پليس و تبريه فرد مذكور خواهد بود.....

+ نوشته شده در  2013/8/2ساعت 14:37  توسط كانادا كليپ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درك اشتياق دوستان براى مهاجرت، خصوصا كانادا،  انگيزه اى شد تا دورنمايى مختصر از زندگى نو مهاجران (به ويژه ايرانيان در تورنتو )و رويداد هاى كانادا بازگو شود تا شايد كمكى بسيار كوچك به انتخاب و تحليل اين عزيزان در مدتى هر چند كوتاه بنمايد .
از سوى ديگر، مرور گاه و بيگاه تار نما ها و وبلاگ هايى در مورد كانادا ،با عنوان هاى مهاجرت،تحصيل،كار،زندگى.......و ده ها موضوع مفيد ديگر دليلى شد تا تكه كوچك ديگرى از اين جورچين (پازل)  مكان يابى شده و با كمك ديگر دوستان به شكلى منطقى و قابل قبول و بدور از ديدگاه هاى شخصى در محل خود قرار گيرد. اميداينكه اين تكه ها درمكان درست جاى گيرند و نقطه اتكايى براى ديگران باشند.

پیوندهای روزانه
--- وبلاگ خداحافظ كانادا
--- وبلاگ كانادا مدينه فاضله؟!(مهاجرت به کانادا، آری یا نه؟)
--- وبلاگ حميد يك متقاضى مهاجرت به كانادا با ويلچر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
2015/6/22 - 2015/7/22
2015/4/21 - 2015/5/21
2015/2/20 - 2015/3/20
2015/1/21 - 2015/2/19
2014/12/22 - 2015/1/20
2014/4/21 - 2014/5/21
2014/2/20 - 2014/3/20
2014/1/21 - 2014/2/19
2013/12/22 - 2014/1/20
2013/11/22 - 2013/12/21
2013/10/23 - 2013/11/21
2013/9/23 - 2013/10/22
2013/8/23 - 2013/9/22
2013/7/23 - 2013/8/22
2013/6/22 - 2013/7/22
2013/5/22 - 2013/6/21
2013/4/21 - 2013/5/21
2013/3/21 - 2013/4/20
2013/2/19 - 2013/3/20
2013/1/20 - 2013/2/18
2012/12/21 - 2013/1/19
2012/11/21 - 2012/12/20
2012/10/22 - 2012/11/20
2012/9/22 - 2012/10/21
2012/8/22 - 2012/9/21
2012/7/22 - 2012/8/21
2012/6/21 - 2012/7/21
2012/5/21 - 2012/6/20
2012/4/20 - 2012/5/20
2012/3/20 - 2012/4/19
2012/2/20 - 2012/3/19
2012/1/21 - 2012/2/19
2011/12/22 - 2012/1/20
2011/11/22 - 2011/12/21
2011/10/23 - 2011/11/21
2011/9/23 - 2011/10/22
آرشيو
پیوندها
خدا حافظ  كانادا
كانادا ، مدينه فاضله؟!
به سوی کانادا
در راه كانادا
چرا مهاجرت؟ دل نوشته های مهاجرت
مهاجرت موفق به کشور کانادا
راهنماى مهاجرت به كانادا
کانادا سرزمین آرزوها
از مونترال تا ونكوور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM