![]() |
![]() |
|
| بريده هايى از زندگى نو مهاجران و رويداد ها در كانادا |
|
حادثه اى كه عمق خلا عاطفى و خانوادگى دختران ايرانى در وطن رو نشون ميده كه چگونه با ذهنيتى غلط فكر ميكنن از بند ناملايمات خانوادگى و اجتماعى ايران رهايى پيدا ميكنن و همچنين شريك زندگى شون رو در يه كشور پيشرفته پيدا ميكنن و خانوده اى سعادتمند تشكيل ميدن غافل از اينكه "آدمى را عمر دو بايد به يكي تجربه آموختن وان دیگر بستن به كار " ......و عموم خيالات انسان به واقعيت تبديل نميشه.......... نیما نصیری، جوان ۳۴ سالهای که همسر ایرانیاش را در شهر هوتن ایالت میشیگان به قتل رسانده بود در جلسه دادگاه اتهامش را رد کرد.این مرد از طریق فیسبوک با ساناز آشنا شده بود، در جریان بازجوییهای پلیسی اعتراف کرده بود که چندینبار با گرفتن موهای ساناز، سر او را به زمین کوبیده است. نیما از سوی دادگاه به قتل درجه 2متهم شده، درصورت گناهکار شناخته شدن باید بیشتر سالهای عمرش را در زندان بگذراند. دادگاه شهر هوتن ، محل رسیدگی به پروندهای بود که جنجال زیادی در رسانهها به پا کرده است؛ پرونده قتلی که قربانی آن دختر 27سالهای به نام ساناز نظامی، دانشجوی دکتری رشته محیطزیست در دانشگاه شهر هوتن بود. ساناز بهدنبال ضرب و شتم شدید شوهرش بیهوش و پس از 3روز کما دچار مرگ مغزی شد. خانوادهاش که هزاران کیلومتر آنطرفتر و در تهران زندگی میکردند، رضایت دادند که اعضای بدن دخترشان به بیماران نیازمند اهدا شود. او در قبرستانی نزدیک بیمارستان به خاک سپرده شد.پس از مرگ ساناز، شوهر 34ساله او به اتهام قتل درجه 2 دستگیر شد و با وثیقه 5 میلیون دلاری به زندان افتاد. محاکمه نیما نصیری در حالی ادامه دارد که هنوز برای خانواده ساناز سؤالهای زیادی بدون جواب باقی مانده است؛ اینکه چرا ساناز از طریق فیسبوک فریب نیما را خورد و تن به ازدواج با او داده بود. به گفته خانواده ساناز، او نیاز به ازدواج با نیما برای سفر به آمریکا نداشت چرا که پیش از آن از سوی دانشگاه میشیگان پذیرش شده بود و میتوانست با ویزای دانشجویی به این کشور سفر کند....پدر ساناز که حال خوبی ندارد، میگوید: خانواده نیما گفته بودند پسرشان از هر لحاظ سالم و قابل اعتماد است. بارها از آنها پرسیدم که آیا او سلامت روحی و اخلاقی دارد؟ و آنها هم تأیید کردند که بله دارد و پسر بسیار آرامی است.حالا این پسر سردخترم را به زمین کوبیده و موجب مرگ وی شده است. من از همان ابتدا که نیما را دیدم از او خوشم نیامد. نه تحصیلات عالیه، نه شغل درست و حسابی، نه حتی ظاهری که باعث شود دخترم به آن دل ببندد. امیدوارم دختران دیگر با خواندن داستان ساناز عبرت بگیرند و به راه اشتباه نروند و بدانند خارج از ایران حلوا خیرات نمیکنند........
|
|
+ نوشته شده در
2014/1/19ساعت 1:59 توسط كانادا كليپ |
|
|
سابقا وبلاگى بنام"خدا حافظ كانادا " فعال بود و نام "يخستان" رو براى كانادا استفاده ميكرد و اين اسم چقدر با مسماست........به تصاويرى از سرماى تورنتو در چند هفته اخير توجه كنيد: طبيعت يخ زده تورنتو :
طبيعت يخ زده تورنتو و آبشار يخ زده نياگارا :
علايم يخ زده راهنمايى و رانندگى و قطع كابل هاى برق توسط شاخه درختان در تورنتو:
پخت غذا با هيزم بعلت قطع برق و كارتن خوابى كه قبل طوفان در خيابون هاى تورنتو خوابيده :
توضيح : بارون يخى يا بلاى آسمانى ! مختص شرق كانادا هست...علت اش هم قاطى شدن هواى خيلى سردبا هواى مرطوبه كه سبب بارش يخ ميشه و به هر چيزى ميچسبه و اونو سنگين ميكنه،،،باعث شكستن شاخه ها و قطع كابل ها در حالت ساده ميشه..مسايل ديگه اش بماند!....خلاصه همه چى مثل مجسمه يخ ميزنه!......از شانس من بعد 6 ماه .... نوبت پزشكى در بيمارستان SUNNYBROOK داشتم اونم برق نداشت و نوبت ام افتاد برا يه ماه ديگه!........" هر دم از اين باغ بر ى ميرسد تازه تر از تازه ترى ميرسد"! راستى دوستان خوبم گفتن عكس هايى رو كه ميزارم در ايران نميشه ديد....UPLOADER رو عوض كردم..اگه عكس هاى اين پست رو ميشه ديد برام پيام بزاريد با آرزوى سلامتى براى همگى شما
|
|
+ نوشته شده در
2014/1/11ساعت 13:7 توسط كانادا كليپ |
|
|
...خوب مهمونى ها تو تهران تموم شد....با اينكه هنوز يه هفته ديگه از سفرم به تهران باقى مونده و يه سفر 3 روزه شمال هم در پيش داشتم، دلتنگى هام خودشون رو نشون ميدادن.....مثل آدمى كه يه هفته ديگه بيشتر زنده نيست و تو اين يه هفته ميخواد همه كار هاى نكرده رو انجام بده و همه كسانى رو كه نديده ببينه و بعد با خيال راحت از دنيا بره...منم همونطور بودم....نيمى از كار هاى اداريم انجام شده بود و نيمى نه.....ولى آرزو ميكردم كاش بيشتر ميموندم و ميرفتم تو همون صف هاى طولانى ادارى پيش هموطن هام منتظر مى ايستادم... ......حتى خاطرات بدى كه برام پيش اومده بود، حالا برام شيرين بودن..چون داشتم برا يه سال ازشون دور ميشدم.....مثلا مردى كه تو صف عابر بانك سرم داد كشيده بود برام دوست داشتنى شده بود....كاش بيشتر ميموندم تا دوباره سرم داد بكشه!....تصاوير جلوم رژه ميرفتن....كار مند هاى خوب بانك...حتى شلوغى و ازدحام براى تعويض كارت پايان خدمت حالا برام جالب شده بود..هر چى بود قاطى هموطن هاى خودم بودم..
....ياد داستان "جوجه اردك زشت" هانس كريستيان اندرسن" افتاده بودم ..همون جوجه اردك زشت داستان در كانادا هستم ولى قويى در ميان هموطنانم......از پياده رو كه رد ميشدم دود جگركى تو صورتم ميخورد حال ميكردم...چن تا جوون موتورى با خنده تو پياده رو جلوم ميپيچيدن و ميرفتن...شايد اگه موقع ديگه اى بود يه "اوهوى" هم ميگفتم ولى الان منم در جواب خنده شون ميخنديدم.....يه جور هايى حالم شبيه آدم هاى رو به موتى بود كه در روز هاى آخر حتى از ديدار كسانى هم كه كدورت به دل دارند ، قوت قلب ميگيرن و اميد به زنده بودن درشون بالا ميره.............تازه ميفهمم چرا ايرانيانى كه براى مدت هاى مديد در خارج زندگى كردن و شايد وقتى از ايران ميرفتن طفلى بيش نبودن و حتى فارسى رو به زحمت صحبت ميكنن،در ماه هاى آخر زندگى به ايران ميان تا اصل و ريشه و فرهنگ شون رو براى آخرين بار ببينن و حتى اگه اين سعادت نصيب شون نشه ، وصيت ميكنن تا در ايران به خاك سپرده بشن.......يه زمانى اگه يه دختر عشاير رو در ايران ميديدم لفظ دهاتى رو به عنوان يه تحقيير در ذهن خودم بهش نسبت ميدادم ولى الان اگه همون دختر عشاير رو ببينم، بدون اينكه كلمه اى رد و بدل بشه همون برق نگاهش و شرم اش به صورت ناخود آگاه،به من ميگه از يك ريشه و وطن ايم و روستايى و عشاير و شهرى و ترك و كرد و لر و عرب و فارس و شيعه و سنى و غيره ....نداريم...........بگذريم
.....4 تا ويلاى سه خوابه و مبله تو "خزر شهر" برا سه شب كرايه كردم با تخفيفى كه گرفتم 10 تومن پرداخت كردم........البته اجاره دهنده ميگفت ما اينارو هفتگى كرايه ميديم حالا ميخواى 3 شب بمون يا 6 شب باخودته كرايه اش 12 تومن ميشه كه چون 4 تا ويلا ميگيرى 2 تومن تخفيف ميديم....البته شانس ديگه ام اين بود كه موقعيت تعطيلات رسمى نبود وگرنه فكر كنم 20 تومن رو شاخش بود......جالب بود كه طرف وقتى فهميد از خارج ميام گفت مهندس اگه چيزى هم خواستى در خدمتيم! خوب " چيز" هم كه تو ايران معلومه چيه!..گفتم نه ممنون... خونوادگى هستيم..
....سرتون رو درد نيارم 2 روز بعد شش تا ماشين قطارى به سمت " خزر شهر" روونه شديم....منم تو ماشين خواهرم اينا بودم،حدود 30 نفرى ميشديم البته بعضى ها عذر خواسته بودن و نيامده بودن....جاى همگى تو خالى....از تهران كه خارج ميشى با صداى پخش ماشين و خنده و شوخى چه حالى ميده! اونم به سمت شمال... آقا و خانمى كه شما باشين قبل از انقلاب كه شمال ميرفتيم، امكانات الان نبود..يه ماشين پيكان داشتيم كه روش باربند داشت و همه وسايل و همينطور يه چادر شب كه توش رختخواب بود مينداختيم بالاى ماشين و فلاسك يخ كه اون زمان ها به نام كارخونه اش "كلمن" معروف بود و يخ از شعبه يخى هاى اونموقع كه اكثرا دكه هاى سبز رنگ بودن ميگرفتيم و داخل اش هم كوكا كولا و سوپر كولا و كانادا دراى و سون آپ ميزاشتيم و راهى شمال ميشديم..پدرم هم كه خيلى اهل احتياط بود راه 5 ساعته رو با ايستادن هاى تو راه و غيره به 12..13.. ساعت ميرسوند!..ولى جاى شما خالى از بهترين ايام زندگ ام بودن....
...الان هم همونه ولى خيلى ها ديگه در بين مون نيستن..خيلى ها به جمع اضافه شدن و خوب ماشن ها اكثرا شاسى بلند و اسپورت شده و خارجى ...به جاى نوشابه تو فلاكس هم آب شنگولى گذاشته ميشه و ديگه اينكه اون موقع ها شمال يه تعدادى با مايو دو تيكه بعضى ها با يه تيكه بعضى ها با لباس تو آب ميرفتن و دم آب هم شب ها هر كى جمع خودش رو داشت بعضى ها دور آتيش ميرقصيدن بعضى ها داخل پلاژ بودن تعدادى فوتبال دستى و بيليارد و پينگ پونگ بازى ميكردن....امروز همه اينا به داخل ويلا ها رفته و يه اجتماع زيرزمينى تشكيل داده كه بسيار آسيب زننده هست
دو ساعتى به خزر شهر مونده بود...دم رود خونه ماشين ها رو كنار زديم و بساط ناهار رو مهيا كرديم بساط جوجه كباب و برنج و نوشابه و ميوه و الويه و...خلاصه همه كلى چيز با خودشون آورده بودن فك كنم خيلى چيز ها رو بايستى با خودشون برگردونن تهران چون به اندازه يه هفته غذا آوردن!....بين 4 تا از ماشين ها رو كه شاسى بلند بودن يه برزنت كشيديم و شد يه چادر بزرگ!..پتو ها و زير انداز ها رو هم انداختيم و خلاصه هر كى هر هنرى داشت پياده كرد...يكى "تمپو" ميزد و "عشق ما دريا" رو ميخوند!...اون يكى صداى سيستم اش (به قول ما جوون هاى سابق پخش ماشين)رو زياد كرده بود! و گرومپ گرومپ ميكرد!...يه تعدادى پاشون رو كرده بودن تو آب رودخونه و آب بازى ميكردن با هم ديگه.....جوون ها هم بگو بخند و رقص هاى جاهلى! و بندرى! مسن تر ها هم حواس شون بود جوون ها يهو از خطوط قرمز نظام رد نشن!.....بازم جوون هاى الان ما كه نسل سوخته بوديم و جوونى مون تو مجاهد بازى و چريك بازى و انقلاب و جنگ و اينا گذشت و هنوز كه هنوزه، عقل مون تو همون دوران سير ميكنه و درمان نشديم و به قول يكى از همدوره ها هنوز آدم نشديم!.................ناهار رو كنار رود خونه زديم تو رگ و چه چسبيد..ما ها كه يه چورتى هم زديم به قول امروزى ها "قيلوله!" ولى جوون ها نميدونم چيكار كردن! ..بند و بساط رو جمع كرديم و ريختيم تو ماشين ها ،گرچه من تلپ شده بودم و حال بلند شدن نداشتم و بقيه هم همينطور..با خودم ميگفتم كى حال داره! همين جا داره خيلى خوش ميگذره! ولى خوب زندگى از توقف خوشش نمياد.
..سوار ماشين ها شديم و به خطه شمال كه رسيديم.ديگه كلا شرجى بودن هوا و رطوبت اش رو حس ميكردم..گرچه بقيه اظهار بى تابى ميكردن و به كولر ماشين پناه برده بودن من داشتم حال ميكردم! و شيشه رو داده بودم پايين! و بقيه هم رودر بايستى داشتن و چيزى نميگفتن..آخه رو حرف كسى كه از كانادا اومده كه نميشه حرف زد!...با يه دنيا ذوق و شوق به خزر شهر رسيدم و كليد ويلا ها رو از پذيرش گرفتم و با بقيه مثل مور و ملخ به داخل ويلا ها هجوم برديم و اولين كار هم كه كرديم، كولر گازى رو روشن كرديم! اتاق ها تميز و مرتب بود و نيازى به تميز كارى نداشت...داخل يخچال هم كه پر بود از قاقالي لى و آب معدنى و نوشابه و شكلات كه خودشون گذاشته بودن...خوب همگى خسته بودن و بعد قرار دادن وسايل داخل ويلاها همه خوابشون برد بعد خواب چايى رو به بدن زديم و قرعه كشى كرديم كه ويلا ها رو چه جورى تقسيم كنيم! خوب از اين 4 تا ويلا دو تاشون بهتر بودن!..منم كه شانس ندارم و تو گروه خواهرم اينا بودم، شانس اون بنده خدا ها رو هم خراب كردم و افتاديم تو يكى از اين ويلا هايى كه ويو نداشت!........ولى پاتوق همه معمولا تو ويلا "بهتره"بود!..يعنى يه جور هايى اونهايى كه اول فك ميكردن شانس شون خوبه ، بيچاره شدن از بس همه اونجا بودن!.
..شب هم كه بساط تخته نرد و پاسور بازى و شطرنج و بينگو و اينا به راه بود..هواى شمال هم كه ميطلبه..آب شنگولى ها رو كشيديم بيرون و شاد شديم شب هم كه هوا بهتر بود زديم بيرون تو محوطه فنس كشى شده خزر شهر،،،بيرون ويلا ها هم كه باربيكيو ذغالى كار گذاشته بودن و كار ما رو راحت كرده بودن....شب هم كوبيده زديم به بدن...ولى خوب همه از غذاى بيرون و رستوران و موزيك و گشت شبانه و ماشن سوارى استقبال ميكردن و كمتر كسى دنبال طبيعت و منظره و دريا بود كه خوب ريشه اون رو بايستى در شرايط اجتماع جستجو كرد...
..يكى از برادر زاده ها گربه اش رو هم آورده بود...كه گربه تپلى بود و بسيار تنبل..گاهى روبروى من مينشست و مثل بز منو تموشا ميكرد ولى وقتى ميخواستم به گيرمش فرار ميكرد،،اسمش رو گذاشته بودن"رومينا"! ولى به نظرم بهتر بود اسمش رو ميزاشتن تنبل خانوم! با چشماش آدم رو هيپنوتيزم ميكرد! و دايم هم ميرفت بغل برادر زاده ام تا نازش كنه! ولى گربه خانمى بود نميدونم چطور يادش داده بودن ميرفت سر توالت فرنگى كارش رو ميكرد!..تو محوطه هم كه ميرفتيم بغل برادر زاده ام بود و تعدادى از مسافر هاى ديگه خزر شهر هم سگ داشتن و رومينا از ترسش موقع بيرون رفتن چهار چشمى هواى اونا رو داشت و سگ ها هم گاهى تشخيص ميدادن و سمت اش پارس ميكردن اما وقتى رومينا داخل ويلا بود برا خودش شيرى بود!.....
........جونم براتون بگه ،آخر شب ها كه زمين بازى بچه ها خالى بود ميرفتيم تاب و آلاكلنگ و چرخ فلك سوار ميشديم البته كمى هم سرمون گرم بود! و امواج كف آلود و سفيد دريا رو تو شب كه برا خودشون عظمتى داشت تموشا ميكرديم...مجموعه نارنجستان رو رفتيم و بيليارد بازى كرديم و غذا خورديم و كسانى كه اهل اش بودن قليون كشيدن و خانوم ها هم كه خريد به جونشون بسته اش مقدارى خريد كردن.....به اين نتيجه رسيدم كه خانوم ها حتى تو خوابشون هم در حال خريد و چشم و هم چشمى و چونه زدن هستن!،،البته همه خانوم ها نه فقط خانوم هاى ايرانى!..مجموعه " پالم" رو هم رفتيم كه واقعا كافه گلاسه هاى خوبى داشت يعنى از قنادى " نانسى" هم بهتر بود!رستوران ميزبان تو بابلسر رو هم رفتيم كه ماهى هاى "اوزن برون " اش و دركل غذا هاش حرف نداره .....
اين سه شب مثل برق و باد گذشت ولى خوش گذشت و بعد هم اسباب ها رو بار ماشين ها كرديم و سمت تهران رفتيم.... .دو روز ديگه پرواز برگشت به تورنتو داشتم و بايستى آماده ميشدم......با كسالت دوباره آپارتمانم رو تميز و مرتب كردم ... ظرف ها رو شسته لباس ها رو مرتب و رو مبلى ها رو كشيدم ..دوباره آپارتمان به خواب رفته و شبيه خونه " ارواح" شد... .تقريبا چمدونم رو بسته ام و دلهره مسافرتم كه هميشه و تو اين سال ها همراهم بوده ولم نميكنه،،با اينكه فك ميكنم بار بيستم هست كه ايران ميام و برميگردم، خستگى مسافرت طولانى تهران تورنتو به جونم اوفتاده.. .....زمان زود ميگذره و همه خواهر و برادر ها با پسته آجيل و گز و لواشك و زعفرون و خلاصه همه چى براخداحافظى به خونه ام ميان و يه چايى ميخورن و برميگردن چون ميدونن همه چى رو جمع كردم و دارم آماده برگشتن ميشم.(البته قبل جمع كردن هم حال پذيرايى نداشتم!).چن تا بسته سفارشى برا تورنتو دارن كه ميگيرم تا اونجا به دوستان تحويل بدم...همينجورى شوخى شوخى ظرفيت بارم براى تورنتو تكميل ميشه..
.سفارش هاى لازم رو به سريدار ساختمون در مدت غيبتم ميكنم و اونم يه سرى تكون ميده ولى فك ميكنم از اين گوش ميشنوه از اون يكى در ميكنه!... ..روز برگشت از همه تلفنى خداحافظى ميكنم و شوهر خواهرم منو به فرودگاه امام ميرسونه انگار همين ديروز بود كه تازه اومده بودم احساس خوبى ندارم دلشوره به جونم افتاده مثل روز هايى ميمونه كه در دوران سربازى بايستى از مرخصى به پادگان بر ميگشتم..ميدونم كه با بازگشت به تورنتو بعد يه مدتى همه چى عادى ميشه چون تجربه اش رو دارم...و بعد يه مدت بيشتر اصلا يادت ميره از اينكه ايران بودى و خونوادت رو ديدى!...........از دامادمون خداحافظى ميكنم و بار ها رو تحويل ميدم تا دوباره بعد از فرانكفورت سوار اير لاين گند "كانادا "بشم!......
.از فرودگاه خارج شدم و يه تاكسى گرفتم و به سمت آپارتمانم در تورنتو رفتم....و داستان مسافرتم به ايران به پايان رسيد. |
|
+ نوشته شده در
2014/1/8ساعت 16:25 توسط كانادا كليپ |
|
|
اون شب رو خوب خوابيدم...يه خواب كامل و عالى...صبح سر حال و با نشاط از خواب بيدار شدم..شب اش خونه يكى ديگه از خواهرام دعوت داشتم...خوب خواهر بزرگم بود و شوهرش هم خيلى به لباس مرتب پوشيدن و نظم اهميت ميده...درست بر عكس من كه عاشق شلوار جين و لباس CASUAL هستم..... جبرا منم كت و شلوارم رو برا شب آماده كردم و از كراوات هم كه نفرت دارم ، يكى رو انتخاب كردم و برا شب كنار گذاشتم.....شوهر خواهرم از نظامى هاى قبل انقلاب بود كه بعد گذروندن دانشكده افسرى و 5..6.. سال خدمت با پيروزى انقلاب ، خودش رو بازنشست كرد و يه چن سال هم خونه نشين شد...چون پدرش تو كار فرش و قالى بود.....اونم افتاد تو كار فرش هاى صادراتى و سالى چن بار هم به آلمان مخصوصا شهر هامبورگ سفر ميكنه...گرچه با عشق و علاقه به نظامى گرى، وارد ارتش و دانشكده افسرى شده بود..ولى الان خدارو صد هزار مرتبه شكر ميكنه كه شانس در خونه اش رو زد و از ارتش بيرون اومد!..هميشه تعريف ميكنه كه همدوره اى هاش يا اعدام شدن يا شهيد شدن يا اگه الان هستن و باز نشسته شدن،با چندر غاز پول صورت شون رو سرخ نگه ميدارن اونم با درجه هاى سرهنگى و تيمسارى!...............خلاصه آدم خوبيه و خدا هم براش ساخته و وضعيت مرفهى داره ولى به غير آلمان جاى ديگه نميره، اونم مجبوريه ..به خارج علاقه نداره.......
.....ناهار رو رفتم بيرون و جاى شما رو خالى كردم..رفتم پايين سمت رستوران" هانى" غذاهاى خوبى داره و با طبخ خونه گى...بعد غذا همون دور و بر ها به سينمايى كه جاى "شهر قصه و شهر فرنگ سابق " ساختن و تو خيابون عباس آباد يا همون بهشتى فعلى هست، رفتم......يادش به خير زمانى كه انقلاب نشده بود و ما دوره دبيرستان بوديم برا " دختر بازى" به سينما شهر فرنگ و شهر قصه ميرفتيم!........آقايى كه شما باشين اون موقع ها" جو" يه چيز ديگه بود...اتمسفر جامعه در شهر هاى بزرگ و بخش هاى تحصيلكرده اون از غرب الگو ميگرفت ولى به سبك ايرانى...... خداييش من حال ميكردم چون چيز زيادى هم در مورد سازمان ها و گروه هاى مخالف شاه چه مذهبى و چه غير مذهبى نميدونستم البته بجز اطلاعاتى مختصرى كه تو خونه و يا از فاميل ميگرفتم....اون موقع ها چه فيلم هاى جذابى رو ديدم تو همين سينماهاى شهر فرنگ و شهر قصه و يا ريولى كه نزديك خونه بود..." جنگ ستارگان" "كينگ كنگ" " آرواره ها"..و يه فيلم هايى بود كه بيشتر شهر قصه ميزاشت و به قول اون زمان ها " ستاره دار " بود..البته با دانشجو هاى ستاره دار فعلى اشتباه نشه!..ستاره اون فيلم ها مربوط به اين ميشد كه فيلم ها 18 سال به بالا بود..ما هم كه با دوستان و بچه هاى فاميل زير 18 سال و مشتاق ديدن فيلم هاى ايتاليايى بوديم كه اكثرا هم بالاى 18 سال بود......با چه ترفند هايى دم بليت فروش و كنترلچى رو ميديديم تا به سينما ورود پيدا كنيم!...بگذريم با اين نوستالژى داخل سينمايى بنام آزادى كه بجاى اون ها ساخته شده رفتم،گرچه سينمايى تقريبا شيك با چندين سالن نمايشه ولى خوب اصول ساختمانى و اكوستيك در اون كمتر رعايت شده ....زود.اومدم بيرون....چون خاطره اى از اين ساختمون جديد ندارم..انشالله براى نسل جديد خاطره ساز خواهد شد........
بناى سينما شهر فرنگ كه بعد انقلاب تبديل به آزادى شد
بناى نوساز سينما آزادى كه به جاى بناى سينما شهر فرنگ ساخته شد
سينما ريولى كه نزديك خونه سابق ما بود و بعد انقلاب تبديل به سينما صحرا شد چن وقتى در تورنتو بدى گوارش داشتم ولى حوصله دكتر خانوادگى و نوبت و متخصص و دنگ و فنگ رو نداشتم و مضافا وقت اش رو هم نداشتم........همون دور و بر هاى عباس آباد يه داروخونه پيدا كردم و يه راست رفتم پيش خانمى كه روپوش سفيد تنش بود و معلوم بود كه متصدى داروخونه يا داروساز اونجاس...مشكل ام رو گفتم ايشون هم يه شربت و قرص توصيه كرد كه محض احتياظ 2 شيشه شربت و يه بسته 100 تايى قرص گرفتم شد 15000 تومن يعنى 5 دلار!..... تو تورنتو اگه همين ها رو ميخواستم بگيرم ، بايستى 2 ماه دكتر خونوادگى و دكترمتخصص و داروخونه چى رو طواف ميكردم تا همين قرص و شربت رو بهم ميدادن .... با مرخصى كارى و هزينه اياب و ذهاب و پيگيرى فكر كنم شيرين يه چيزى حدود 200 دلارى هزينه ميشد و اسمش هم اين بود كه بله خدمات درمانى در كانادا رايگان هست!...الانم 2 ماهى از اون موضوع گذشته ....قرص و شربت رو مصرف كردم و در تورنتو هستم ، مشكل گوارشى اينجانب به كلى بر طرف شده!........... خودم رو رسوندم خونه دوشى گرفتم و مثل داماد ها كت و شلوار و كراوات و ساعتى كه مدت ها دستم نكرده بودم ، رو بستم و آماده رفتن شدم............ماشين آژانس به سر بالايى هاى منظريه رسيده بود و داشت جون ميكند!......خلاصه رسيديم و منم زنگ درب رو زدم ....شوهر خواهرم خونه دوبلكس نسبتا بزرگى داره..خوش ساخت و تميز ساخته شده.....اين داماد ما هم كه تو ارتش قبل انقلاب بوده، عادت به فرمون دادن داره و اصولا فكر ميكنه بقيه سرباز هستن !.....با اينكه سال ها از دوران دانشكده افسرى و خدمت اش در ارتش گذشته هنوز صبح ها ساعت 5 صبح از خواب بيدار ميشه و ساعت 10 شب هم ميخوابه!.....چند تا كارمند تو دفترش داره و يه كارگر هم كه بصورت مشترك هم تو دفتر و هم تو خونه كار ميكنه..يعنى هم آبدارچى هست و هم خونه شاگرد!.....گاهگاهى با خودم ميگم بيچاره كارمنداش حتما صبح به صبح بايد پرچم ايران رو بالا بدن و صبحگاه اجرا كنن!......... وقتى وارد پذيرايى شدم همه مهمون ها يعنى خواهر و برادر و خواهر زاده و برادر زاده و عروس و داماد و خاله كه بزرگ فاميله و بچه هاشو و تنها عموى در قيد حياتم و خونوادش همه بودن....تا رفتم ، همه بلند شدن فك كنم شوهر خواهرم خبردار داده بود!.....تا با 30... 40 نفر روبوسى بكنم و دست بدم، يه ربعى گذشت و همه بنده خدا ها سر پا بودن! كمى به خودم مسلط شدم و خوش بشى با عمو و خاله و بقيه كردم و يخ مجلس و سنگينى اون مقدارى آب شد..از اوضاع اونور ميپرسيدن و اينكه آيا بقيه فاميل رو هم تو خارج ميبينم يا نه؟...درسته كه من و 10 ..20 نفر ديگه از فاميل خارج نشين هستيم ولى هر كى يه جاس..امريكا، انگليس، استراليا،فرانسه ، ايتاليا.......تازه يكى دو تايى هم كه تو كانادا هستيم سال تا سال همديگه رو نمى بينيم!..يعنى نه كسى وقت داره و نه حوصله..اينجور كارا تو ايران ميچسبه......تو خارج ايرانى ها از هم فرارى هستن و دوست و فاميل كه ديگه بدتر!.......ولى خوب آبرو دارى كردم و گفتم بله از هم ديگه خبر داريم و گاهى ميبينيم!...در حاليكه راستش انگليس رفتم اصلا به پسر خاله هام كه اونجا هستن، سر هم نزدم!....اونا هم ميان كانادا و برميگردن بدون اينكه من متوجه بشم!يعنى بعدا خبرش از ايران بهم ميرسه!...آقا اوضاعيه برا خودش!.....
.....با شوهر خواهرديگه ام كه تقريبا هم سن خودمه و چن تا از فاميل كه همسن و صميمى تر هستيم به گوشه اى از سالن رفتيم و گيلاس ها رو پر كرديم ...بعد سال ها همه ديگه به كار و خونواده و مشكلات سرگرم هستن.....اما تعدادى از جوون تر هاى فاميل هم تصميم شون رو عملى كردن و از ايران رفتن.....هر سرى كه ايران ميام 90 درصد جوون هاى فاميل ميگن قصد رفتن داريم ولى عملا فقظ 5 درصد شون مهاجرت ميكنن و بقيه با روياى خارج به زندگى ادامه ميدن و فكر ميكنن اونايى كه رفتن "بردن" در صورتيكه ميدونن اينطور نيست ولى خوب يه نوع تخليه درونى هست و كاريش نميشه كرد...... كم كم همه به دسته هاى چن نفرى تقسيم شدن و هر كسى با افرادى كه صميمى تره يه حلقه تشكيل داده...جوون تر ها هم دختر و پسر با آهنگ ميرقصن و معاشرت ميكنن.........از شما كه پنهون نيست منم با اين سن و سال اول يه نگاهى دور و بر مينداختم كه دامادمون نبينه و گيلاس رو ميرفتم بالا!........يه ديسيپلين خاص خشكى داره در عين اينكه خودش هم اهل تفريح و رقص و موزيك و مى هست ولى عادت به قانونمند كردن همه چى كرده..حتى تفريح......يعنى ميدونم امشب ساعت 10 شب همه چى تعطيله!..چون ميخواد بخوابه!........... خواهرم ديگه عادت كرده حتى بچه هاش كه واقعا پدر خوبى براشون بوده....هر دو پزشك شدن و اگه بخوان برا تخصص خارج برن پدرشون چيزى كم نميزاره البته به شرطى كه اسم موندن و مهاجرت رو نيارن..پدرشون تعصب روى ايران داره ......... منم كمى سرم گرم شد و قاطى جوون ها شدم تا محض خنده با اونا برقصم.
..آقا و خانومى كه شما باشين ، نميدونم تو اونموقع چه وقت گفته بودم فال قهوه بلدم كه چشمتون روز بد نبينه دامادمون دستور آماده كردن قهوه رو صادر كرده بود و 10..نفر زن و مرد و جوون نشسته بودن كه من فالشون رو بگيرم!.....گفتيم قهوه هارو بنوشين و كاپ رو بر عكس كنين تا من بيام ببينم چى تو سرنوشت تون هست!......... سر كار گذاشته بودم همه شون رو!......... تورنتو چن بارى رفته بودم فال قهوه برام گرفته بودن ولى هيچوقت خودم برا كسى نگرفته بودم!......همون چيز هايى كه فالگيره تو تورنتو برام گفته بود رو با كمى جرح و تعديل براشون ميگفتم و شكل ها رو هم تعبير به چيزى ميكردم!....كسى هم نميتونست به فالگيرى من شك كنه..هر چى بود از كانادا اومده بودم!..چن تا لغت متافيزيك هم ميزدم تنگش..طرف چار شاخ ميموند!.....عجيبه هنوز هم مردم با اين همه تحصيلات مسخ اين چيزا ميشن، نه؟...........موقع شام شد و بساط ما هم تعطيل شد!...... خواهرم عجب ميزى چيده بود..نميدونستم از كدوم بخورم!...ته چين...كوفته..باقالى پلو با ماهيچه...جوجه كباب..آش رشته..كشك بادمجون..قورمه سبزى...
با خودم فك كردم اين محبت رو تو تو رنتو ميتونم پيدا كنم؟..جوابش رو ميدونين..ديگه تكرار نميكنم.... كم كم به پايان مهمونى رسيديم ..همونطور كه پيش بينى ميكردم..حدود ساعت 10 شب بود!........ولى با خاطره اى خوش...گرچه نوع نگاه من و شوهر خواهرم به زندگى اندكى فرق ميكنه ولى موقعى كه از مهمونى اش تشكر ميكردم، از نبودم در ايران بدون هيچگونه ريايى ابراز دلتنگى ميكرد مثل اينكه برادر خودش هستم، فهميدم گرچه ديدگاه هامون بر هم منطبق نيست ولى دل هامون به هم نزديكه ... ********* خوب.داريم به پايان سفر ايران نزديك ميشيم.... 3 تا مهمونى ديگه هم رفتم ولى از توضيح اش رد ميشم...و در پست بعدى سفر شمال رو توضيح ميدم.اين سفر رو من پيشنهاد كردم....بجاى اينكه همه رو به يه رستوران در تهران دعوت كنم، همه رو براى 3 شب به خزر شهر دعوت كردم.... |
|
+ نوشته شده در
2014/1/2ساعت 17:47 توسط كانادا كليپ |
|
|
سال نو 2014 ميلادى مبارك!
|
|
+ نوشته شده در
2013/12/31ساعت 2:29 توسط كانادا كليپ |
|
|
كريسمس مبارك!
|
|
+ نوشته شده در
2013/12/25ساعت 5:30 توسط كانادا كليپ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درك اشتياق دوستان براى مهاجرت، خصوصا كانادا، انگيزه اى شد تا دورنمايى مختصر از زندگى نو مهاجران (به ويژه ايرانيان در تورنتو )و رويداد هاى كانادا بازگو شود تا شايد كمكى بسيار كوچك به انتخاب و تحليل اين عزيزان در مدتى هر چند كوتاه بنمايد .
از سوى ديگر، مرور گاه و بيگاه تار نما ها و وبلاگ هايى در مورد كانادا ،با عنوان هاى مهاجرت،تحصيل،كار،زندگى.......و ده ها موضوع مفيد ديگر دليلى شد تا تكه كوچك ديگرى از اين جورچين (پازل) مكان يابى شده و با كمك ديگر دوستان به شكلى منطقى و قابل قبول و بدور از ديدگاه هاى شخصى در محل خود قرار گيرد. اميداينكه اين تكه ها درمكان درست جاى گيرند و نقطه اتكايى براى ديگران باشند. |
| پیوندهای روزانه |
|
--- وبلاگ خداحافظ كانادا --- وبلاگ كانادا مدينه فاضله؟!(مهاجرت به کانادا، آری یا نه؟) --- وبلاگ حميد يك متقاضى مهاجرت به كانادا با ويلچر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|