![]() |
![]() |
|
| بريده هايى از زندگى نو مهاجران و رويداد ها در كانادا |
|
...خوب مهمونى ها تو تهران تموم شد....با اينكه هنوز يه هفته ديگه از سفرم به تهران باقى مونده و يه سفر 3 روزه شمال هم در پيش داشتم، دلتنگى هام خودشون رو نشون ميدادن.....مثل آدمى كه يه هفته ديگه بيشتر زنده نيست و تو اين يه هفته ميخواد همه كار هاى نكرده رو انجام بده و همه كسانى رو كه نديده ببينه و بعد با خيال راحت از دنيا بره...منم همونطور بودم....نيمى از كار هاى اداريم انجام شده بود و نيمى نه.....ولى آرزو ميكردم كاش بيشتر ميموندم و ميرفتم تو همون صف هاى طولانى ادارى پيش هموطن هام منتظر مى ايستادم... ......حتى خاطرات بدى كه برام پيش اومده بود، حالا برام شيرين بودن..چون داشتم برا يه سال ازشون دور ميشدم.....مثلا مردى كه تو صف عابر بانك سرم داد كشيده بود برام دوست داشتنى شده بود....كاش بيشتر ميموندم تا دوباره سرم داد بكشه!....تصاوير جلوم رژه ميرفتن....كار مند هاى خوب بانك...حتى شلوغى و ازدحام براى تعويض كارت پايان خدمت حالا برام جالب شده بود..هر چى بود قاطى هموطن هاى خودم بودم..
....ياد داستان "جوجه اردك زشت" هانس كريستيان اندرسن" افتاده بودم ..همون جوجه اردك زشت داستان در كانادا هستم ولى قويى در ميان هموطنانم......از پياده رو كه رد ميشدم دود جگركى تو صورتم ميخورد حال ميكردم...چن تا جوون موتورى با خنده تو پياده رو جلوم ميپيچيدن و ميرفتن...شايد اگه موقع ديگه اى بود يه "اوهوى" هم ميگفتم ولى الان منم در جواب خنده شون ميخنديدم.....يه جور هايى حالم شبيه آدم هاى رو به موتى بود كه در روز هاى آخر حتى از ديدار كسانى هم كه كدورت به دل دارند ، قوت قلب ميگيرن و اميد به زنده بودن درشون بالا ميره.............تازه ميفهمم چرا ايرانيانى كه براى مدت هاى مديد در خارج زندگى كردن و شايد وقتى از ايران ميرفتن طفلى بيش نبودن و حتى فارسى رو به زحمت صحبت ميكنن،در ماه هاى آخر زندگى به ايران ميان تا اصل و ريشه و فرهنگ شون رو براى آخرين بار ببينن و حتى اگه اين سعادت نصيب شون نشه ، وصيت ميكنن تا در ايران به خاك سپرده بشن.......يه زمانى اگه يه دختر عشاير رو در ايران ميديدم لفظ دهاتى رو به عنوان يه تحقيير در ذهن خودم بهش نسبت ميدادم ولى الان اگه همون دختر عشاير رو ببينم، بدون اينكه كلمه اى رد و بدل بشه همون برق نگاهش و شرم اش به صورت ناخود آگاه،به من ميگه از يك ريشه و وطن ايم و روستايى و عشاير و شهرى و ترك و كرد و لر و عرب و فارس و شيعه و سنى و غيره ....نداريم...........بگذريم
.....4 تا ويلاى سه خوابه و مبله تو "خزر شهر" برا سه شب كرايه كردم با تخفيفى كه گرفتم 10 تومن پرداخت كردم........البته اجاره دهنده ميگفت ما اينارو هفتگى كرايه ميديم حالا ميخواى 3 شب بمون يا 6 شب باخودته كرايه اش 12 تومن ميشه كه چون 4 تا ويلا ميگيرى 2 تومن تخفيف ميديم....البته شانس ديگه ام اين بود كه موقعيت تعطيلات رسمى نبود وگرنه فكر كنم 20 تومن رو شاخش بود......جالب بود كه طرف وقتى فهميد از خارج ميام گفت مهندس اگه چيزى هم خواستى در خدمتيم! خوب " چيز" هم كه تو ايران معلومه چيه!..گفتم نه ممنون... خونوادگى هستيم..
....سرتون رو درد نيارم 2 روز بعد شش تا ماشين قطارى به سمت " خزر شهر" روونه شديم....منم تو ماشين خواهرم اينا بودم،حدود 30 نفرى ميشديم البته بعضى ها عذر خواسته بودن و نيامده بودن....جاى همگى تو خالى....از تهران كه خارج ميشى با صداى پخش ماشين و خنده و شوخى چه حالى ميده! اونم به سمت شمال... آقا و خانمى كه شما باشين قبل از انقلاب كه شمال ميرفتيم، امكانات الان نبود..يه ماشين پيكان داشتيم كه روش باربند داشت و همه وسايل و همينطور يه چادر شب كه توش رختخواب بود مينداختيم بالاى ماشين و فلاسك يخ كه اون زمان ها به نام كارخونه اش "كلمن" معروف بود و يخ از شعبه يخى هاى اونموقع كه اكثرا دكه هاى سبز رنگ بودن ميگرفتيم و داخل اش هم كوكا كولا و سوپر كولا و كانادا دراى و سون آپ ميزاشتيم و راهى شمال ميشديم..پدرم هم كه خيلى اهل احتياط بود راه 5 ساعته رو با ايستادن هاى تو راه و غيره به 12..13.. ساعت ميرسوند!..ولى جاى شما خالى از بهترين ايام زندگ ام بودن....
...الان هم همونه ولى خيلى ها ديگه در بين مون نيستن..خيلى ها به جمع اضافه شدن و خوب ماشن ها اكثرا شاسى بلند و اسپورت شده و خارجى ...به جاى نوشابه تو فلاكس هم آب شنگولى گذاشته ميشه و ديگه اينكه اون موقع ها شمال يه تعدادى با مايو دو تيكه بعضى ها با يه تيكه بعضى ها با لباس تو آب ميرفتن و دم آب هم شب ها هر كى جمع خودش رو داشت بعضى ها دور آتيش ميرقصيدن بعضى ها داخل پلاژ بودن تعدادى فوتبال دستى و بيليارد و پينگ پونگ بازى ميكردن....امروز همه اينا به داخل ويلا ها رفته و يه اجتماع زيرزمينى تشكيل داده كه بسيار آسيب زننده هست
دو ساعتى به خزر شهر مونده بود...دم رود خونه ماشين ها رو كنار زديم و بساط ناهار رو مهيا كرديم بساط جوجه كباب و برنج و نوشابه و ميوه و الويه و...خلاصه همه كلى چيز با خودشون آورده بودن فك كنم خيلى چيز ها رو بايستى با خودشون برگردونن تهران چون به اندازه يه هفته غذا آوردن!....بين 4 تا از ماشين ها رو كه شاسى بلند بودن يه برزنت كشيديم و شد يه چادر بزرگ!..پتو ها و زير انداز ها رو هم انداختيم و خلاصه هر كى هر هنرى داشت پياده كرد...يكى "تمپو" ميزد و "عشق ما دريا" رو ميخوند!...اون يكى صداى سيستم اش (به قول ما جوون هاى سابق پخش ماشين)رو زياد كرده بود! و گرومپ گرومپ ميكرد!...يه تعدادى پاشون رو كرده بودن تو آب رودخونه و آب بازى ميكردن با هم ديگه.....جوون ها هم بگو بخند و رقص هاى جاهلى! و بندرى! مسن تر ها هم حواس شون بود جوون ها يهو از خطوط قرمز نظام رد نشن!.....بازم جوون هاى الان ما كه نسل سوخته بوديم و جوونى مون تو مجاهد بازى و چريك بازى و انقلاب و جنگ و اينا گذشت و هنوز كه هنوزه، عقل مون تو همون دوران سير ميكنه و درمان نشديم و به قول يكى از همدوره ها هنوز آدم نشديم!.................ناهار رو كنار رود خونه زديم تو رگ و چه چسبيد..ما ها كه يه چورتى هم زديم به قول امروزى ها "قيلوله!" ولى جوون ها نميدونم چيكار كردن! ..بند و بساط رو جمع كرديم و ريختيم تو ماشين ها ،گرچه من تلپ شده بودم و حال بلند شدن نداشتم و بقيه هم همينطور..با خودم ميگفتم كى حال داره! همين جا داره خيلى خوش ميگذره! ولى خوب زندگى از توقف خوشش نمياد.
..سوار ماشين ها شديم و به خطه شمال كه رسيديم.ديگه كلا شرجى بودن هوا و رطوبت اش رو حس ميكردم..گرچه بقيه اظهار بى تابى ميكردن و به كولر ماشين پناه برده بودن من داشتم حال ميكردم! و شيشه رو داده بودم پايين! و بقيه هم رودر بايستى داشتن و چيزى نميگفتن..آخه رو حرف كسى كه از كانادا اومده كه نميشه حرف زد!...با يه دنيا ذوق و شوق به خزر شهر رسيدم و كليد ويلا ها رو از پذيرش گرفتم و با بقيه مثل مور و ملخ به داخل ويلا ها هجوم برديم و اولين كار هم كه كرديم، كولر گازى رو روشن كرديم! اتاق ها تميز و مرتب بود و نيازى به تميز كارى نداشت...داخل يخچال هم كه پر بود از قاقالي لى و آب معدنى و نوشابه و شكلات كه خودشون گذاشته بودن...خوب همگى خسته بودن و بعد قرار دادن وسايل داخل ويلاها همه خوابشون برد بعد خواب چايى رو به بدن زديم و قرعه كشى كرديم كه ويلا ها رو چه جورى تقسيم كنيم! خوب از اين 4 تا ويلا دو تاشون بهتر بودن!..منم كه شانس ندارم و تو گروه خواهرم اينا بودم، شانس اون بنده خدا ها رو هم خراب كردم و افتاديم تو يكى از اين ويلا هايى كه ويو نداشت!........ولى پاتوق همه معمولا تو ويلا "بهتره"بود!..يعنى يه جور هايى اونهايى كه اول فك ميكردن شانس شون خوبه ، بيچاره شدن از بس همه اونجا بودن!.
..شب هم كه بساط تخته نرد و پاسور بازى و شطرنج و بينگو و اينا به راه بود..هواى شمال هم كه ميطلبه..آب شنگولى ها رو كشيديم بيرون و شاد شديم شب هم كه هوا بهتر بود زديم بيرون تو محوطه فنس كشى شده خزر شهر،،،بيرون ويلا ها هم كه باربيكيو ذغالى كار گذاشته بودن و كار ما رو راحت كرده بودن....شب هم كوبيده زديم به بدن...ولى خوب همه از غذاى بيرون و رستوران و موزيك و گشت شبانه و ماشن سوارى استقبال ميكردن و كمتر كسى دنبال طبيعت و منظره و دريا بود كه خوب ريشه اون رو بايستى در شرايط اجتماع جستجو كرد...
..يكى از برادر زاده ها گربه اش رو هم آورده بود...كه گربه تپلى بود و بسيار تنبل..گاهى روبروى من مينشست و مثل بز منو تموشا ميكرد ولى وقتى ميخواستم به گيرمش فرار ميكرد،،اسمش رو گذاشته بودن"رومينا"! ولى به نظرم بهتر بود اسمش رو ميزاشتن تنبل خانوم! با چشماش آدم رو هيپنوتيزم ميكرد! و دايم هم ميرفت بغل برادر زاده ام تا نازش كنه! ولى گربه خانمى بود نميدونم چطور يادش داده بودن ميرفت سر توالت فرنگى كارش رو ميكرد!..تو محوطه هم كه ميرفتيم بغل برادر زاده ام بود و تعدادى از مسافر هاى ديگه خزر شهر هم سگ داشتن و رومينا از ترسش موقع بيرون رفتن چهار چشمى هواى اونا رو داشت و سگ ها هم گاهى تشخيص ميدادن و سمت اش پارس ميكردن اما وقتى رومينا داخل ويلا بود برا خودش شيرى بود!.....
........جونم براتون بگه ،آخر شب ها كه زمين بازى بچه ها خالى بود ميرفتيم تاب و آلاكلنگ و چرخ فلك سوار ميشديم البته كمى هم سرمون گرم بود! و امواج كف آلود و سفيد دريا رو تو شب كه برا خودشون عظمتى داشت تموشا ميكرديم...مجموعه نارنجستان رو رفتيم و بيليارد بازى كرديم و غذا خورديم و كسانى كه اهل اش بودن قليون كشيدن و خانوم ها هم كه خريد به جونشون بسته اش مقدارى خريد كردن.....به اين نتيجه رسيدم كه خانوم ها حتى تو خوابشون هم در حال خريد و چشم و هم چشمى و چونه زدن هستن!،،البته همه خانوم ها نه فقط خانوم هاى ايرانى!..مجموعه " پالم" رو هم رفتيم كه واقعا كافه گلاسه هاى خوبى داشت يعنى از قنادى " نانسى" هم بهتر بود!رستوران ميزبان تو بابلسر رو هم رفتيم كه ماهى هاى "اوزن برون " اش و دركل غذا هاش حرف نداره .....
اين سه شب مثل برق و باد گذشت ولى خوش گذشت و بعد هم اسباب ها رو بار ماشين ها كرديم و سمت تهران رفتيم.... .دو روز ديگه پرواز برگشت به تورنتو داشتم و بايستى آماده ميشدم......با كسالت دوباره آپارتمانم رو تميز و مرتب كردم ... ظرف ها رو شسته لباس ها رو مرتب و رو مبلى ها رو كشيدم ..دوباره آپارتمان به خواب رفته و شبيه خونه " ارواح" شد... .تقريبا چمدونم رو بسته ام و دلهره مسافرتم كه هميشه و تو اين سال ها همراهم بوده ولم نميكنه،،با اينكه فك ميكنم بار بيستم هست كه ايران ميام و برميگردم، خستگى مسافرت طولانى تهران تورنتو به جونم اوفتاده.. .....زمان زود ميگذره و همه خواهر و برادر ها با پسته آجيل و گز و لواشك و زعفرون و خلاصه همه چى براخداحافظى به خونه ام ميان و يه چايى ميخورن و برميگردن چون ميدونن همه چى رو جمع كردم و دارم آماده برگشتن ميشم.(البته قبل جمع كردن هم حال پذيرايى نداشتم!).چن تا بسته سفارشى برا تورنتو دارن كه ميگيرم تا اونجا به دوستان تحويل بدم...همينجورى شوخى شوخى ظرفيت بارم براى تورنتو تكميل ميشه..
.سفارش هاى لازم رو به سريدار ساختمون در مدت غيبتم ميكنم و اونم يه سرى تكون ميده ولى فك ميكنم از اين گوش ميشنوه از اون يكى در ميكنه!... ..روز برگشت از همه تلفنى خداحافظى ميكنم و شوهر خواهرم منو به فرودگاه امام ميرسونه انگار همين ديروز بود كه تازه اومده بودم احساس خوبى ندارم دلشوره به جونم افتاده مثل روز هايى ميمونه كه در دوران سربازى بايستى از مرخصى به پادگان بر ميگشتم..ميدونم كه با بازگشت به تورنتو بعد يه مدتى همه چى عادى ميشه چون تجربه اش رو دارم...و بعد يه مدت بيشتر اصلا يادت ميره از اينكه ايران بودى و خونوادت رو ديدى!...........از دامادمون خداحافظى ميكنم و بار ها رو تحويل ميدم تا دوباره بعد از فرانكفورت سوار اير لاين گند "كانادا "بشم!......
.از فرودگاه خارج شدم و يه تاكسى گرفتم و به سمت آپارتمانم در تورنتو رفتم....و داستان مسافرتم به ايران به پايان رسيد. |
|
+ نوشته شده در
2014/1/8ساعت 16:25 توسط كانادا كليپ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درك اشتياق دوستان براى مهاجرت، خصوصا كانادا، انگيزه اى شد تا دورنمايى مختصر از زندگى نو مهاجران (به ويژه ايرانيان در تورنتو )و رويداد هاى كانادا بازگو شود تا شايد كمكى بسيار كوچك به انتخاب و تحليل اين عزيزان در مدتى هر چند كوتاه بنمايد .
از سوى ديگر، مرور گاه و بيگاه تار نما ها و وبلاگ هايى در مورد كانادا ،با عنوان هاى مهاجرت،تحصيل،كار،زندگى.......و ده ها موضوع مفيد ديگر دليلى شد تا تكه كوچك ديگرى از اين جورچين (پازل) مكان يابى شده و با كمك ديگر دوستان به شكلى منطقى و قابل قبول و بدور از ديدگاه هاى شخصى در محل خود قرار گيرد. اميداينكه اين تكه ها درمكان درست جاى گيرند و نقطه اتكايى براى ديگران باشند. |
| پیوندهای روزانه |
|
--- وبلاگ خداحافظ كانادا --- وبلاگ كانادا مدينه فاضله؟!(مهاجرت به کانادا، آری یا نه؟) --- وبلاگ حميد يك متقاضى مهاجرت به كانادا با ويلچر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|