![]() |
![]() |
|
| بريده هايى از زندگى نو مهاجران و رويداد ها در كانادا |
|
صبح از خواب بيدار شدم.....يه "TREADMILL" الكى هم دارم!..كمى ورزش كردم و دوش و يه صبحونه اساسى..........امروز بايستى دو سه تا كار انجام بدم..از فردا هم به مهمونى ها برسم!......
ايران فريم عينك و لنز قيمت اش خيلى از تورنتو بهتره همينطور كت و شلوار....يه اژانس گرفتم و شروع به فعاليت كردم.!....يه كلينيك چشم پزشكى تو ميدون ونك بود كه از سابق ميرفتم....خلاصه رفتم پيش چشم پزشكه و سريع تعيين نمره كرد و گفت چرا چشماتو ليزيك نميكنى كه از عينك راحت شى؟...گفتم دكتر جان به دو علت اولش كه ديگه خوش تيپى از من گذشته..جوونى هام بايد اينكارو ميكردم و ميرفتم دنبال دختر بازى كه اون موقع هم ليزيك اختراع نشده بود! دومش هم از هر نوع عملى ميترسم!...دكتر گفت..اى بابا خودت ميدونى ....ولى عملى نيست كه.... اينجا هم انجام بدى هزينه اش يك سوم كاناداست.....از دكتر تشكر كردم و گفتم نه انشالله بعدا!...فقط يه 2 بسته لنز فصلى هم برام بنويسين بگيرم....دكتر شماره عينك و لنز رو نوشت و منم اومدم بيرون.....خدا رو شكر كردم..چه قد خدمات پزشكى تو ايران راحته....حالا اگه تورنتو بود بايستى پيش يه OPTOMETRIST (عينك ساز) ميرفتم كه تعيين نمره كنه و تازه چشم پزشك هم نيست.....اگه چشم پزشك بخواى برى كه يه سالى تو نوبت هستى!..مگه اينكه كارت EMERGENCY باشه!..بيچاره چشم پزشك هاى ايرانى كه ميان تورنتو از روى ناچارى همه شون OPTOMETRIST (عينك ساز) ميشن!..چون وارد شدن به تخصص خودشون بسيار مشكله يا با سن و سالى كه اون ها دارن تقريبا غير ممكنه!......از امكانات پزشكى ايران تا اينجا هستم استفاده كنم كه در تورنتو نه وقت اش رو دارم نه پولم زيادى كرده و نه حوصله نوبت هاى چندين ماهه رو دارم!.....اومدم طبقه همكف..يه بوتيك عينك بود..دو تا فريم عينك انتخاب كردم و شيشه هاشو هم سفارش دادم و همينطور لنز هاى فصلى رو...شد حدود 900 تومن كه نسبت به تورنتو نصف قيمت در اومد!...خودم هم علت اش رو نميدونم!..همون برند همون كارخونه و دوقيمت بسيار متفاوت!...........
كت شلوار رو هم اومدم محلى كه دوره كودكى و نوجوونى و جوونى رو طى كردم يعنى سه راه تخت جمشيد يا همون سه راه طالقانى فعلى...تو عمرم ۲۰ دست كت و شلوار بيشتر نخريدم ۱۸ تاش از اينجا بوده! و جالبه صاحبش آخ نگفته!...يعنى انگار زمان براش متوقف شده قيافه اش همونه كه ۳۰ سال پيش بود!..فقط موهاش كمى جو گندمى شده همين!..فك كنم اعصاب راحتى داره و به چيزى هم كار نداره و زندگيش رو ميكنه و سالم زندگى ميكنه..حالا بنده خدا رو چشم اش بزنم!....هر سال هم منو ميبينه ميگه دانشگاه تموم شد؟ يا اگه عزت بزاره ميگه مهندس كار گير آوردى؟..تا حالا 10 بار بهش گفتم ايران نيستم و هر بار هم ميگم ، ميگه ددد! آهان! ..ولى سال بعد آش همونه و كاسه همون! ولى انسان شريف و نازنينيه..خدا سال هاى سال نگه اش داره...
اون سال ها كه پدرم در قيد حيات بود ، ما يه خونه تو خيابون كورش كبير يا شريعتى فعلى كه اون زمان ها جاده قديم شمرون هم ميگفتن ، داشتيم كمى بالاتر از سينما "ريولى"كه الان اسمش صحرا شده.......بگذريم خاطره هاى زيادى از اون محل دارم كه اگه شد مينويسم شون...آخ..باز از موضوع پرت شدم......دو دست كت و شلوار گرفتم و برگشتم سمت خونه...يه 10 روزى از اومدنم گذشته امشب هم برم خونه و استراحت كنم شام هم كه خواهرم گفته برام ميفرسته..ديگه چى ميخوام..هيچى فقط سلامتى شما ها.... |
|
+ نوشته شده در
2013/12/18ساعت 15:20 توسط كانادا كليپ |
|
|
... كمى اعصابم به هم ريخته بود...چرا بايستى بعد يه نسل كه خدمتم تموم شده دوباره كارت عوض كنم؟...........ريختم تو دلم و گفتم گور پدر كسانى كه نميدونن دارن چه شكرى ميخورن........هر روز يه قانون.....آخرش هم آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هيچى....
تقاطع شريعتى و تخت طاووس بودم..يه مسافر كش منو تا سيد خندان برد..ديگه فكرم مشغول بود و به زور گيرى و اينا فكر نكردم و سوار شدم..از اون جا هم يه ماشين ديگه تا سر دولت....... راننده تو ترافيك گير كرد و اعصابش به هم ريخت..از حسينيه ارشاد تا دو راهى قلهك انداخت پشت يه آمبولانسه و هر جا اون ميرفت اينم مثل ماشينى كه با نخ پشت امبولانس بسته شده ميرفت..ديگه.قلب منو و بقيه مسافر ها اومده بود دهنمون...تا يكى از مسافر ها پياده شد و آمبولانس هم رفت و منم سر دولت پياده شدم .. مثل اينكه با مسافر كش اومدن به من نيومده و بايستى همون آژانس بگيرم!....يه كمى سرم گيج ميرفت انگار از شهر بازى"وندرلند" بيرون اومدم!......... دلم ضعف ميرفت....از صبح چيزى نخورده بودم دلهره ماشين سوارى هم مزيد بر علت شده بود...يه رستوران پيدا كردم و جاى شما خالى يه چلوكباب سلطانى زدم به بدن....يه كره اى هم روش ريخته بودن كه حسابى غذا رو حال آورده بود....از رستوران زدم بيرون دوباره زندگى شيرين شد.... .با خودم فكر كردم....بابا تو هم كه با يه مويز سرديت ميشه با كيشميش گرميت!......يه چيز كوچيك عصبيت ميكنه..يه چيز كوچيك ديگه.شادت ...........يادم اومد امثال من تو "تورنتو" زيادن......... زندگى شون تو ايران رو به راه بوده و با خوردن يك مويز بله فقط يك مويز سردى شون شده و اومدن تورنتو....و بعضى اوقاتم با خوردن يه كيشميش تو تورنتو گرميشون ميشه و ميخوان برن آمريكا!.....آقا ما ملت " ناز پرورده اى" هستيم!...بدون شوخى..اهل كار كه نيستيم....مطالعه كه زياد نميكنيم..خيلى هم احساساتى هستيم!..تا ميگن بالا چشمت ابرو هست ميگيم اگه يه دفعه ديگه بگى ميرم كانادا هان!...عادت به سازندگى و موندن در جايى نداريم ..خوش نشين هستيم...و اين درست نيست....ايران همه امكانى داره ولى نميمونيم مبارزه كنيم كار كنيم..كوشش كنيم..علم بسازيم...سيستم بسازيم..بلكه راحت ترين راه رو انتخاب ميكنيم....كل مدارك و تجربه و همه چيز هاى منقول رو ور ميداريم مياريم اينجا....و گذشته و آينده و فرهنگ و همه چى ايران هم ميفروشيم به 5..6..هزار دلارى كه در در ماه ميسازيم و از اين ور هم هى ميگيم "چو ايران نباشد تن من مباد!.".. .ولى چه فايده همه زحمت ها رو ايران برا ما كشيده....و تا يه توهين ميشنويم ، سر خر رو به سوى يه كشور خارجى كج ميكنيم كه بابا من دانشمندم! و اونجا به من توهين شده!..تو بدترين حالت يه چك خوردم!....يكى نيست بگه بابا همون 5.. 6.. هزار دلارى كه به تو ميدن به عمله شون هم همونو ميدن..نيازى به دانشمند بودن نيست!......خلاصه خيلى برا خودمون ارزش قايليم!.....البته رفتن من و امثال من از ايران يه خوبى هم داره..ملت ايران تصفيه ميشن...اونايى كه اهل مبارزه و كار و كوشش همت و غيرت هستن ميمونن و ايرانو ميسازن و كسانى هم مثل من نيستن تا براشون تكليف تعيين كنن و مزاحم شون بشن!........... رسيدم دم درب خونه... در رو باز كردم و رفتم تو در رو همچين محكم بستم كه همه واحد ها بفهمن من عصبانى هستم!...مثل اينكه بعد يه هفته موندن دارم ايرانى ميشم!....تو تورنتو كه جرات اينكار هارو نداريم!..خيلى آدم هاى خوبى هستيم آشغال رو زمين نميريزيم!..در رو براى نفر بعدى نگه ميداريم!...نازك تر از گل از دهنمون بيرون نمياد..پول نگهدارى آپارتمان و بيمه ماشين و اينترنت و تلفن و سلفون و تلويزيون صورتحساب ها و ..كوفت زهر مار رو همچين سر موقع ميديم كه يه وقت كرديت مون خراب نشه!... .اونجا انسان هاى خوبى هستيم ....اينجا كه ميايم پاچه ميگيريم!.....چرا ايران اينجوريه!؟چرا در گنجه بازه ؟چرا دمب گربه درازه!.؟..چرا..چرا.؟........اونوقت.اونور يه آدم بوگندو الكلى كه به خودش شاشيده و استفراغ كرده بغلمون تو اتوبوس ميشينه و خيلى با رافت و حقوق بشرى برخورد ميكنيم..اينجا يه كم بوى زباله به مشاممون ميخوره..دادمون هوا ميره!.....الحق كه ....!....خدا به دادمون برسه!.. رفتم تو واحد خودم و افتادم رو كاناپه .....به سقف نگاه ميكردم و فكر ميكردم تا خوابم برد..... |
|
+ نوشته شده در
2013/12/14ساعت 16:47 توسط كانادا كليپ |
|
|
شوهر خواهرم منو تا دم درب خونه رسوند...خداحافظى كردم و پريدم تو خونه...پسر سريدار هم كه نگهبان شب بود و مثل شير انجام وظيفه ميكرد...ديگه براش عادت شده كه شب ها مهمونى ام و دير ميام!....هنوز از تركيب بستنى و آب پرتغال و فالوده و شام و چايى و البته چيز هاى ديگه!...يك كمى احساس دل پيچه داشتم!......گلاب به روتون سريع خودمو به دستشويى رسوندم و گاهى به نظر بهترين جاى دنيا مياد!!.....رفتم به تختخواب و ساعت رو هم برا 7 صبح كوك كردم....فردا صبح كمى با سنگينى بلند شدم و به خودم ميگفتم دكتر هم كه تو ترافيكه ..دير مياد و يك كم ديگه بخوابم.....از طرف ديگه اينجا هم ايرانه ميشه هزار بهانه برا دير اومدن آورد!.....اين شد كه به جاى ساعت 9 ساعت 10 صبح اونجا بودم....ولى دكتر ساعت 9 صبح رسيده بود!.....گفت كجا بودى آقاى كانادايى؟...امروز درست ساعت 9 اينجا بودم اونوقت تو ساعت 10 مياى!...3 ..4..تا بهانه شيك سر هم كردم و تحويل دكتر دادم...اون بنده خدا هم تا ساعت 2 بعد از ظهر رو دندونام كار كرد و تمومش كرد...3 تومن پياده شدم ولى اگه اينكار ها رو ميخواستم حتى با بيمه در تورنتو انجام بدم.4000 دلار معادل12 ميليون تومن رو شاخش بود!...خدا رو شكر پول بليتم در اومد!...ما ايرانيا عادت داريم همه چى رو با پول و اقتصاد ميسنجيم..!!!
........برادرم گفته بود بايستى كارت پايان خدمتت رو هوشمند كنى..وگرنه موقعى كه بخواى پاسپورت ايرانتو تجديد كنى گير ميدن......آقا و خانومى كه شما باشين..با خودم فكر ميكردم منكه دهه پنجم زندگى رو هم تقريبا رد كردم..ديگه خدمت كيلو چنده!..ولى خوب مار گزيده از ريسمون سياه و سفيد ميترسه........رفتم به يكى از اين دولت الكترونيك ها و گفتم ميخوام كارت پايان رو عوض كنم...گفت اشتباه اومدى بايستى برى به پليس 10..آقا ما هم خيال كرديم بايستى به 110 تماس بگيريم..همين كارو كردم! طرف از پشت تلفن گفت آقاى محترم بايستى برين به پليس+10 !.....پرسون پرسون بلاخره پيداش كردم و رفتم تو..چشمتون روز بد نبينه!...اينقد شلوغ بود كه اصلا جاى ايستادن هم نبود..!....ديدم خانوم ها هم هستن..گفتم مگه بانوان هم سربازى ميرن!؟..... ديدم نه مثل اينكه كار گواهينامه و گذر نامه و پايان خدمت و..غيره رو با هم انجام ميدن...از يكى پرسيدم چن وقت طول ميكشه..گفت ميگن يه ماهه!..ولى تا 6 ماه هم امكانش هست!......منصرف شدم اومدم بيرون..گفتم من كه 3..4.. هفته بيشتر نيستم..حالا از همون تورنتو اقدام ميكنم..فوقش ميخوام 200 دلار خرج كنم ديگه....كاش مثل همون بانك كه كارتمو جيك ثانيه عوض كرد اينجا هم همونطور بود... دو سال و نيم طول كشيد من كارت پايان بگيرم..حتما دو سال هم طول ميكشه عوض اش كنن!.....اونم سيستم ادارى ما كه سرعت اش مثل سرعت اينترنت مون ميمونه داغ دلم تازه شد....ياد خدمت سربازى اوفتادم..نصف تو سپاه نصف تو ارتش!...اون زمان ها حقوق اندكى ارتش به ستوان وظيفه ها ميداد كه حقوق ما رو گفتن رفته تو ديون دولت! يعنى بيخيالش ! و يه سال حقوق نظاميگرى مون پريد گرچه من راضى بودم 4 برابر اون حقوق رو بدم و خدمت نكنم!.....اما خدمت هم تجربه اى بود..سرباز هاى بيچاره و روستايى و كم سوادى رو ديدم كه سرباز صفر شده بودن و بعضى نظاميان افسر يا درجه دار، اونارو به انجام امور شخصى خودشون فرمون ميدادن مثل شستشوى ماشين، رنگ كارى منزل ، اسباب كشى، خريد خونه...حتى استوارى بود كه لباسش رو ميداد تا سرباز ها بشورن و اطو كنن و كفشش رو واكس بزنن.!...اين بندگان خدا هم در قبال مرخصى تشويقى يا صرفا از روى ترس اينكار ها رو انجام ميدادن.و دل اينو هم نداشتن به عقيدتى سياسى گزارش بدن..معلوم نبود ترتيب اثرى بدن..چون اونا هم از اين نيروى رايگان استفاده ميكردن!........شب هايى كه افسر نگهبان بودم به بازرسى آسايشگاه اين سرباز ها در ميانه شب ميرفتم، متاسفانه تعداد قليلى رو ميديدى كه به تخت ديگران پناه برده بودن......خوب چه ميشد كرد؟ سرباز هاى جوان .. .. كه فقط ميتونستن آخر هفته ها از پادگان خارج بشن و عموما آشنايى هم در تهران نداشتن و پولى هم در جيب شون نبود و ارتشى كه اونارو به اجبارى آورده بود، نهايت كارش اين بود...فقط جاى خواب و خوراك ...... يا شايد شب ها قلدر ها ، ضعيف ها رو مورد سو استفاده قرار ميدادن ... نميدونم..يه تحقيق اجتماعى بايستى روش انجام شه....از طرف ديگه فرهنگ هم در اين سربازان جوان هنوز به بلوغ نرسيده بود و تعداد ديگه اى هم آلوده به مواد مخدر بودن...وقتى اين موارد و همينطور ماندگى حبوباتى كه براى پادگان غذا درست ميكردن و هنگام سركشى به انبار آشپزخونه اونو متوجه شده بودم رو به يكى از افسران جانشين كه نظامى روشنى بود گفتم، جواب داد...تقريبا همه اينارو ميدونن.....ميتونى تو دفتر گزارش روزانه بنويسى...اما فقط باعث ميشى چن تا سرباز بدبخت رو تبعيد كنن به 06 كرمان يا منطقه سراوان و خاش و مسول خريد آشپزخونه هم عوض شه ولى چيزى تغيير نميكنه برادر جان.... و تاكيد كرد سرباز بايستى پولى تو جيبش باشه و امكانات ورزشى و آموزشى در اختيارش باشه تا فكر سالمى پيدا كنه نه اينكه تو پادگان زندانى باشه.....بايستى بودجه به ارتش تزريق بشه تا مواد غذايى درجه يك بخره نه آت آشغال به كادر و وظيفه حقوق مكفى بدن تا از فساد كم بشه .........ما تا اينجا ميبينيم سرباز انرژى داره و ممكنه دردسر بشه ميدونى چى كار ميكنيم؟ميگيم بريد برگ درخت جمع كنين...پامرغى و كلاغپر برين 10 بار دور ميدون صبحگاه بدويين تا شب خسته بشن و رو هم نيفتن...يا.نميدونم تو غذا فلان بريزيم كه فيل شون ياد هندوستان نكنه...سرباز داريم متاهله از زنش دور افتاده خوب تو پادگان مشكل دار ميشه...سرباز داريم متمايل به رفتار.دخترونه هست...مشكل ساز ميشه..سر بازى داريم خوش چهره هست ناخواسته مسله ساز ميشه.... ميتونيم با تخصيص بودجه براى روانشناس و مشاور و جامعه شناس اونارو به حداقل برسونيم.ولى كو بودجه؟..... با توضيحات اين نظامى كه نمونه اش كم پيدا ميشه فهميدم با گزارش مشكلى حل نميشه كه هيچ به مشكلات هم اضافه ميشه!
شرمنده اين تعويض كارت پايان خدمت منو به كجا ها برد! و ياد چه چيز هاى بدى انداخت!........از تعويض كارت پايان خدمت با اين شلوغى منصرف شدم و رفتم خونه .... |
|
+ نوشته شده در
2013/12/9ساعت 14:52 توسط كانادا كليپ |
|
|
..از مطب دكتر به سمت خونه ميخواستم يه ماشين دربست بگيرم..ولى راستش از بس در مورد زور گيرى تو تهران خونده بودم كه ترسيدم!........همون دور و بر ها يه آژانس پيدا كردم و به سمت خونه رفتم..حالا به جاى من راننده ميترسيد كه مسافرش جزو آدم بد ها باشه!...و مرتب منو تو آينه چك ميكرد..گفتم كمى شيطنت كنم ببينم چه حالى ميده!..چن تا شكلات تو جيبم بود تعارفش كردم...بنده خدا گفت من قند دارم نميخورم!....فك كرده بود شكلات ها مسمومه!... روغنش رو بيشتر كردم...!گفتم ببخشيد اگه ميشه و زحمتى نيست سر راه يه جاى ديگه هم كار دارم اول بريم اونجا!..بنده خدا كه كمى هم نگران شده بود گفت والا، من سرويس آخرمه..قول دادم بايد برم جايى! شرمنده!... شيطنت رو به حداكثر رسوندم!...دكتر چن تا امپول مسكن و سرنگ به من داده بود تا اگه دردى داشتم از اون ها استفاده كنم.....يكى از امپول ها رو در آوردم و به طورى كه تو آينه امپول رو ببينه..سوزنش رو گذاشتم كه ديگه راننده اصلا حواسش به جلو نبود و فقط منو تو آينه نگاه ميكرد!...آقا و خانمى كه شما باشين ، ديدم الانه كه تصادف كنه! سريع امپول رو گذاشتم سر جاش و راننده هم كه سيبك اش تا زير چونه اش اومده بود، يه نفسى كشيد و اونو قورت داد!. .اما دايم منو تا دم درب خونه چك ميكرد...وقتى هم كه رسيديم گفتم چه قد ميشه؟گفت قابلى نداره مهمون باشين!...آخر سر گفت 10 تومن ..فك كنم از ترسش نصفه گفت!....خلاصه 15 تومن بهش دادم ...حالا خونه رسيدم ، دارم از خنده ميميرم.با خودم فك ميكردم....تو تورنتو كه اوضاع به عكسه و "NATIVE" ها اگه سر حال و شنگول باشن ما" IMMIGRANT" ها رو دست ميندازن!........
.كمى استراحت كردم و تلويزيون و ماهواره رو چپ و راست كردم......اخبار ايرانو ميديدم شعار هاى كسالت آور هميشگى تكرار ميشد....اخبار ماهواره هم كه مثل هميشه ميخواست منافع كسانى رو كه بودجه بهشون ميدن تامين كنه...آقا ."همه دعوا ها سر لحاف ملا نصرالدينه!....پس فعلا لحاف خودم رو سفت بچسبم!.. ...واى ساعت شد 6 سريع يه آب و جارويى بكنم برم خونه "اخوى"...
مثلا امروز يه هموطن سر من داد كشيد كه زود كارتو با ATM انجام بده.. من ناراحت شدم ولى دليل ميشه كه قهر كنم و قضاوت كنم همه ايرانى ها بيشعورن؟..يا من يه راننده آژانس رو سر به سرش گذاشتم راننده ميتونه قضاوت كنه همه مسافر ها بيشعورن؟...نه ........تو همين حال و هو صداى موزيك از پذيرايى اوج گرفت خلاصه |
|
+ نوشته شده در
2013/12/3ساعت 20:11 توسط كانادا كليپ |
|
|
..كمى تلويزيون ديدم...يه سريالى پخش ميكرد بنام " گاو صندوق"..كمدى، عاطفى،اجتماعى،...خلاصه همه چى..پيام هم داشت!...باحال بود....ديدم شب جايى دعوت نيستم...غذاى شب مونده هم ندارم، گرم كنم....گفتم ميرم بيرون يه چيزى ميخورم..يه گشتى هم ميزنم.....يه 5 دقيقه پياده اومدم تا چهار راه پاسداران...چه شلوغى اى.... حال كردم..آدم ..ماشين..سر و صدا...اين ساعت ها محله من تو " تورنتو" اصلا خبرى نيست...مگه برم تو "MALL" اونم پياده نميشه رفت بايستى با ماشين برم كه حال نميده.....بعد يه سال دوباره همه چى برام " نو" شده...
...سوار يه تاكسى كه نه يه مسافركش شدم تا برم آخر دولت تو شريعتى...نشستم جلو به عادت تورنتو اومدم كمربند ايمنى رو ببندم...كمربند داشت ولى جاى قفل شدن نداشت!...راننده تكابوى منو ديد گفت قفل اش همين امروز شكست....! گفتم عيب نداره..سر صحبت اش باز شد و منم شدم سنگ صبورش...از اين گفت كه باز نشسته هست و 700 تومن حقوق ميگيره در حاليكه تهران بعضى ها فقط ماهى 3 ميليون خرج سگ شون ميكنن.!...كار ش مسافر كشيه و اونم برا اينكه خونه نباشه و غر غر زن و بچه رو نشنوه بعد هم از بيعرضگى دولتى ها گفت كه كشور رو نفت نشسته و شرايط من و امثال من اينه...خانمى پياده شد و راننده باقى پولش رو پس داد ..خانمه با عصبانيت گفت آقا 500 ميشه نه هزار تومن..كه راننده گفت اون سال پيش بود..الان اينه...ديدم بحث داره بالا ميگيره..خانمه هم هى دم گوش من جيغ ميكشد!...راننده رو يه اشاره كردم كه بابا برو من حساب ميكنم..راننده ميگفت نه چرا شما حساب كنى به " مفت سوارى" عادت ميكنه!..بالاخره راه اوفتاد و منم آخر دولت تو شريعتى پياده شدم و يه نفس راحت كشيدم.....يه 10 هزارى به راننده دادم كه گفت خورد ندارى؟..خرد نداشتم!....با غر و لند ميگفت ما با زحمت پول خرد پيدا ميكنيم..اونم كه بايد به چهار تا مثل شما بديم!....گفتم باشه اصلا قابلى نداره.!..يه 9000 تومن جور كرد و داد به من و گاز داد رفت..حساب كردم ديدم تو اين ترافيك و شلوغى منو آورده از شرق دولت به غرب اش فقط 35 سنت گرفته.تازه كلى هم درد دل و جيغ و داد داشتيم! كه حساب نكرده!.تورنتو سوار اتوبوس هم بشى بايد 9000 تومن بدى!... پياده به سمت قلهك رفتم...دكه روزنامه فروشى...گدا..گلفروش...مغازه هاى رنگارنگ..حتى فروشگاه " برند" هاى معروف لباس...آدم هاى شيك و ترتميز..آدم هاى له و لورده..دختر و پسر هاى سانتى مانتال ...ماشين هاى شيك و نو، موتور سيكلت..همه چى درهم ديده ميشد...داشتم به يه رستوران كه سال ها پيش ميرفتم و غذاى خوبى داشت ميرسيدم..خوشبختانه هنوز فعال بود..منوش رو آورد...سبزى پلو با قزل آلا سفارش دادم ولى خود پيشخدمته گفت امشب باقالى پلو با گوشت خيلى خوبى داريم كه گفتم باشه....واقعا درست گفته بود..عالى بود!..منم كه يه كم شكمو هستم ..چيزى ازش باقى نزاشتم!ولى حسابى سنگين شده بودم...پول غذا و انعام رو دادم و اومدم بيرون.....موبايل ايرانمو ديشب راه انداخته بودم..زنگ خورد برادرم بود ..بعد حال و احوال گفت كجا ها هستى؟خونه كه نبودى....ما وقع رو گفتم......گفت ما كه فاصله اى نداريم ميومدى همينجا...گفتم ميخواستم دورى بزنم و ببينم خيابون ها چه خبره...گفت خيالت راحت " همه چى آرومه"!..داشت بقيه اين آواز رو زمزمه ميكرد ...گفتم: TAKE IT EASY!.... ...موبايل و كوك كردم برا 7 صبح وخوابيدم ....ساعت 9 صبح همونطور كه دكتر گفته بود دم درب مطب تو خيابون عباس آباد بودم ولى دكتر ساعت 9:30 اومد!....گفتم دكتر دير كردى...گفت چن وقت اينجا بمونى درست ميشى!...از شهرك تا اينجا حتى تو بزرگراه هم ترافيك سنگينه!...اونورم كه دارين..!..دكتر م خودش چن سالى امريكا زندگى كرده و نميشه سرش رو كلاه گذاشت!..گفتم آره صبح و عصر داريم همين ترافيك سنگينو..... دكتر مشغول آماده كردن ابزار و وسايل اش شد و در ضمن با هم گفتگو ميكرديم....پرسيد: ..خوب همه چى آماده شد..برو بشين رو يونيت تا شروع كنم... --دكتر خارج نميرى بمونى؟ ادامه داره |
|
+ نوشته شده در
2013/11/25ساعت 19:25 توسط كانادا كليپ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درك اشتياق دوستان براى مهاجرت، خصوصا كانادا، انگيزه اى شد تا دورنمايى مختصر از زندگى نو مهاجران (به ويژه ايرانيان در تورنتو )و رويداد هاى كانادا بازگو شود تا شايد كمكى بسيار كوچك به انتخاب و تحليل اين عزيزان در مدتى هر چند كوتاه بنمايد .
از سوى ديگر، مرور گاه و بيگاه تار نما ها و وبلاگ هايى در مورد كانادا ،با عنوان هاى مهاجرت،تحصيل،كار،زندگى.......و ده ها موضوع مفيد ديگر دليلى شد تا تكه كوچك ديگرى از اين جورچين (پازل) مكان يابى شده و با كمك ديگر دوستان به شكلى منطقى و قابل قبول و بدور از ديدگاه هاى شخصى در محل خود قرار گيرد. اميداينكه اين تكه ها درمكان درست جاى گيرند و نقطه اتكايى براى ديگران باشند. |
| پیوندهای روزانه |
|
--- وبلاگ خداحافظ كانادا --- وبلاگ كانادا مدينه فاضله؟!(مهاجرت به کانادا، آری یا نه؟) --- وبلاگ حميد يك متقاضى مهاجرت به كانادا با ويلچر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|